عاشقانه های حلال

وبلاگ رسمی کانال تلگرامی و پیج اینستاگرامی : @asheghaneh_halal

عاشقانه های حلال

وبلاگ رسمی کانال تلگرامی و پیج اینستاگرامی : @asheghaneh_halal

عاشقانه های حلال

بسم رب المحبوب؛
آدرس کانال و پیج های ما در تلگرام:

عاشقانہ هاے حلال:

tel & insta: @asheghaneh_halal

خادم مجازے:

tel & insta: @khadem_majazi

آخرین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان

خانم کوچولو! بعد از آن همه رجزخوانی، تازه به او گفته بود خانم کوچولو به دختر نازپرورده ای که کسی بهش نمیگفت بالای چشمش ابرو است. چادرش را تکاند و گره روسریش را محکم کرد. نمیدانست چرا، ولی از او خوشش آمده بوددر خانه کسی به او نمیگفت چطور بپوشد، با چه کسی راه برود، چه بخواند و چه ببیند، اما او بخاطر حجاب مؤاخذه اش کرده بود.حرفهایش تند بود، اما به دلش نشسته بود.

گوشه ی ذهنم مانده بود که او کی بود. منوچهر بود. پسر همسایه مان، اما هیچوقت ندیده بودمش.رفت و آمد خانوادگی داشتیم، اسمش را شنیده بودم ولی ندیده بودمش.یک بار دیگرهم دیدمش.21بهمن از دانشکده پلیس اسلحه برداشتیم.من 3-4 تا ژ_3 انداختم روی دوشم و یک قطار فشنگ دور گردنم.خیابانها سنگربندی بود.از پشت بامها می پریدیم.10-12 تا پشت بام را رد کردیم.دم کلانتری 6 خیابان گرگان، آمدیم توی خیابان.آنجا هم سنگر زده بودند. هرچه آورده بودیم دادیم.منوچهر آنجا بود.صورتش را با چفیه بسته بود.فقط چشمهاش پیدا بود.

گفت:"بازهم که تویی"

فشنگ ها را از دستم گرفت، خندید و گفت:"اینها چیه؟ با دست پرتشان میکنند؟"

فشنگ دوشکا با خودم آورده بودم.فکرمیکردم چون بزرگند خیلی به درد میخورند.

گفتم:"اگر به درد شما نمیخورد، می برمشان جای دیگر"

گفت:"نه، نه.دستتان درد نکند.فقط زود از اینجا بروید"

نمیتوانست به آن دوبار دیدن بی اعتنا باشد، دلش میخواست بداند او که آنروز مثل پر کاه بلندش کرد و نجاتش داد و هر دوبار آن همه متلک بارش کرد، کیست. حتی اسمش را هم نمیدانست.چرا فکرش را مشغول کرده بود؟ شاید فقط از روی کنجکاوی.نمیدانست احساسش چیست.خودش را متقاعد کرد که دیگر نمی بیندش.بهتر است فراموشش کند.ولی او وقت و بی وقت می آمد به خاطرش.

اینطوری نبود که بنشینم دائم فکرکنم یا ادای عاشق پیشه ها را در بیاورم و اشتهایم را از دست بدهم.نه، ولی منوچهر اولین مردی بود که وارد زندگیم شد، اولین و آخرین مرد.هیچوقت دل مشغول نشده بودم، ولی نمیدانستم کیست و کجاست.

بعد از انقلاب سرمان گرم شد به درس و مدرسه.مسؤول شورای مدرسه شدم.اینکارها را از درس خواندن بیشتر دوست داشتم.تابستان کلاس خیاطی و زبان اسم نوشتم، دوستم مریم می آمد دنبالم، باهم میرفتیم..

آنروز میخواستیم برویم کلاس خیاطی.در را نبسته بودم که تلفن زنگ زد.با لطیفه خانم همسایه روبرویی کار داشتند.خانه شان تلفن نداشتند.رفتم صداشان کنم.لای در باز بود.رفتم توی حیاط.دیدم منوچهر روی پله های حیاط نشسته و سیگار میکشد.اصلا یادم رفت چرا آنجا هستم.من به او نگاه میکردم و او به من.تا او بلند شد رفت توی اتاق.لطیفه خانم آمد بیرون.گفت :"فرشته جان، کاری داشتی؟"

تازه به صرافت افتادم پای تلفن یک نفر منتظر است.منوچهر را صدا زد و گفت میرود پای تلفن.منوچهر پسر لطیفه خانم بود.از من پرسید :"کجا میروی؟"

گفتم کلاس.

گفت:"وایستا.منوچهر میرساندت"

آنروز منوچهر ما را رساند کلاس.توی راه هیچ حرفی نزدیم.برایم غیر منتظره بود، فکرنمیکردم دیگر ببینمش.چه برسد به اینکه همسایه باشیم.آخرهمان هفته خانوادگی رفتیم فشم،باغ پدرم.

منوچهر و پدر نشسته بودند کنار هم و آهسته حرف میزدند.چوب بلندی را که پیدا کرده بود، روی شانه اش گذاشت و بچه ها را صدا زد که با خودش ببرد کنار رودخانه.منوچهر هم رفت دنبالشان. بچه ها توی آب بازی میکردند.فرشته تکیه اش را داد به چوب، روی سنگی نشست و دستش را برد توی آبها.منوچهر روبرویش دست به سینه ایستادوگفت:"من میخواهم بروم پاوه، یعنی هرجا نیاز باشد.نمیتوانم راکد بمانم"

فرشته گفت:"خب نمانید"

گفت:"نمیدانم چطور بگویم"

فرشته دلش میخواست آدمها حرف دلشان را رک بزنند.از طفره رفتن بدش می آمد.بخصوص اگر قرار بود آن آدم شریک زندگیش باشد.باید بتواند غرورش را بشکند.گفت :"پس اول بروید یاد بگیرید، بعد بیایید بگویید"

منوچهر دستش را بین موهایش کشید.جوابی نداشت.کمی ماند و رفت...

ادامه دارد...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۵/۱۷
افسر ولایی مهدی(عج)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">