عاشقانه های حلال

وبلاگ رسمی کانال تلگرامی و پیج اینستاگرامی : @asheghaneh_halal

عاشقانه های حلال

وبلاگ رسمی کانال تلگرامی و پیج اینستاگرامی : @asheghaneh_halal

عاشقانه های حلال

بسم رب المحبوب؛
آدرس کانال و پیج های ما در تلگرام:

عاشقانہ هاے حلال:

tel & insta: @asheghaneh_halal

خادم مجازے:

tel & insta: @khadem_majazi

آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۱۲ مرداد ۹۶، ۱۹:۱۰ - فاطمه
    واقعا
نویسندگان

۲۷ مطلب با موضوع «خندیشه» ثبت شده است

آوازه اش در مخ کار گرفتن و صفر کیلومتر بودن و پرسیدن سوال های فضایی به گوش ما هم رسیده بود. بنده خدا تازه به جبهه آمده بود و فکر می کرد ماها جملگی برای خودمان یک پا عارف و زاهد و باباطاهر عریانیم و دست از جان کشیده ایم. راستش همه ما برای دفاع از میهن مان دل ازخانواده کنده بودیم اما هیچکدام مان اهل ظاهر سازی و جانماز آب کشیدن نبودیم. می دانستیم که این امر برای او که خبر نگار یکی از روزنامه های کشور است باورکردنی نیست.
شنیده بودیم که خیلی ها حواله اش داده اند به سر خرمن و با دوز و کلک از سر بازش کرده بودند. اما وقتی شصتمان خبردار شد که همای سعادت بر سرمان نشسته و او کفش و کلاه کرده تا سر وقت مان بیاید. نشستیم و فکرهایمان رایک کاسه کردیم و بعد مثل نو عروسان بدقلق بله را گفتیم. طفلک کلی ذوق کرد که لابد ماها مثل بچه آدم دو زانو می نشستیم و به سوالات او پاسخ می دهیم.
از سمت راست شروع کرد که از شانس بد او یعقوب بحثی بود که استاد وراجی و بحث کردن بود.
از او پرسید: برادر هدف شما از آمدن به جبهه چیست؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۴ ، ۰۹:۴۲
افسر ولایی مهدی(عج)

یک روز که فرماندهان ارتش، در یک قرارگاه نظامی برای طراحی یک عملیات، همه جمع شده بودند، حاج همت هم از راه رسید، امیرعقیلی، سرتیپ دوم ستاد «لشکر 30 پیاده گرگان»، حاجی را بغل کرد و کنارش نشست، امیر عقیلی به حاج همت گفت: حاجی یک سوال دارم، یک دلخوری خیلی زیاد، من از شما دلخورم

حاج همت گفت: بفرمائید، چه دلخوری!...

امیر عقیلی گفت: حاجی شما هر وقت از کنار پاسگاه های ارتش، از کنار ما که رد می شوی، یک دست تکان می دهی و با سرعت رد می شوی. اما حاجی جان، من به قربانت بروم، شما از کنار بسیجی های خودتان که رد می شوی، هنوز یک کیلومتر مانده، چراغ می دی، بوق می زنی، آرام آرام سرعت ماشین ات را کم می کنی، بیست متر مانده به دژبانی بسیجی ها، با لبخند از ماشین پیاده میشوی،دوباره باز دستی تکان میدهی، سوار می شوی و میروی.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۱۶
افسر ولایی مهدی(عج)


خاطره 1 : مردم می خواهند سر به تن شما نباشد!
در شهرستان کامیاران در استان کردستان برای نماز عصر به مسجدی رفتیم که می گفتند مسجد سلفی هاست.
فردی با بچه ها قرآن کار می کرد. رفتیم و سلام علیکی کردیم. چند دقیقه که صحبت کردیم، دیدیم که دلش خیلی پر است. به من می گفت حاج آقا یک چیزی به شما بگویم؟ گفتم بفرمایید. گفت شما که با این لباس در شهر حرکت می کنید، خیلی ها در دلشان به شما فحش می دهند. بعضی ها می خواهند سر به تن شما نباشد چون فکر می کنند که شما آمده اید تا عقاید ما را مورد هجمه قرار بدهید و بچه های ما را سست ایمان کنید.
من هم گفتم بالاخره در بین ما هم بعضی ها افراط گری می کنند. البته این قضیه همه گیر نیست و افراط در دو طرف هست. بعد از مدتی من را کنار کشید و طوری که دیگران حرف های ما را نشنوند، به من گفت: حاج آقا خیلی رُک بگویم، چیزی که از مردم نقل کردم، حس خودم بود! انقدر من آخوند دیدم که آمدند به اعتقادات ما لطمه زدند باورم نمی شد که آخوندی هم مثل شما باشد که اینطور نباشد! ما فکر نمی کردیم که در بین شیعیان افراد معتدلی هم پیدا بشوند!
این نشان می دهد که چقدر عملکرد ما در این مناطق ضعیف بوده است. وقتی با یک سر زدن ساده به یک مسجد می شود ذهنیت های خیلی منفی را به راحتی تعدیل کرد، از آن غافل هستیم. اهل بیت «ع» هم برای همین بوده که انقدر به رفت و آمد در مساجد اهل سنت توصیه می کردند.
خاطره 1 : پذیرایی صمیمانه طلبه سنی از طلبه شیعه!
در استان گلستان و مابین کلاله و چنارلی به یک مدرسه علمیه اهل سنت رفتیم. همه طلاب و اساتید به مراسم عمامه گذاری رفته بودند و فقط یک طلبه داشت قرآن حفظ می کرد.
رفتیم و سلام علیکی با او کردیم. وقتی فهمید صبحانه نخورده ایم، ما را به حجره اش دعوت کرد و سفره پهن کرد و نان و پنیر و مربا و هرچه داشت را آورد سر سفره! وقتی فهمید طلبه هستیم و از قم آمدیم، رفت و یک سری کلوچه سفارشی از کمدش آورد و کلوچه های قدیمی را برداشت! خلاصه خیلی ما را تحویل گرفت.

خاطرات از: حجت الاسلام سید محمد سرکشیکیان

منبع: پورتال جامع آستان قدس رضوی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۴ ، ۱۸:۴۷
افسر ولایی مهدی(عج)

خاطرات ارزشی - سید علی

...صبح روز چهاردهم خرداد ماه سال 1368 ، با صدای داداشم از خواب بیدار شدم.

من 4 سالم بود و داداشم، یه پسربچه 8 ساله ی شیطون.

امام کبیر، عروج کرده بود و حالا، امام خامنه ای(حفظه الله) شده بود ولی امر مسلمین؛

و داداشم می خواست این موضوع رو، با زبان کودکانه اش برای من بگه.

...خواب بودم و بالای سرم، عکس امام و آقا؛

داداشم صدام کرد، که آبجی پاشو بهت بگم چی شده.

 هیجان وجودش باعث شد زود چشمامو باز کنم.

گفت: امام مرده و آقای خامنه ای شده امام؛ اما من همش 4 سالم بود...چه می دونستم امام کدومه و آقا کدوم...!!!

 به عکس بالای سرم اشاره کرد و گفت: این آقا مرده و این آقا اومده جاش؛

...و داغ کرده بود از اینکه کسی جای امام را گرفته...!!!!

داداشم دقیقا حس بچه ای رو داشت که پدرش رو از دست داده و بلافاصله کسی جاشو گرفته و این حس لجاجت کودکانه، نمیذاره مهربونی اونو درک کنه!!!

 ...چند سال بعد اما

..." این آقا که جاش اومده" شده بود عشق داداشم...اونقدر ازش گفت که من هم عاشقش شدم.

 اما حالا... داغ می کنه، اگر بشنوه کسی اهمیت به حرف آقاش نداده...

                ارواحنا فداک مولای من، سید علی خامنه ای

ــــــــــ

پی نوشت: همسنگرا! نثار روح خمینی کبیر و شهدا، صلوات لطفا!

منبع: وبلاگ قبلی بنده(دریچه انتظار - سرویس بلاگفا)

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۴ ، ۱۵:۱۲
افسر ولایی مهدی(عج)

بسم رب الشهدا و الصدیقین

شاید این خاطره چندان ارتباطی با فراخوان ما نداشته باشد و شوخ طبعی به حساب نیاید؛ با این وجود بازنشر شد.

سردار سال ها قبل و در زمانی که فرماندهی سپاه تهران را بر عهده داشت ، در حاشیه یکی از کنگره های سالانه بزرگداشت شهدا ، درباره روزهای شکل گیری این دو باشگاه برای یکی از هزاران سربازی  می گفت که در همه سالهای خدمتش ، پدرانه برای شان خدمت کرده بود:«در اوایل دهه 70 عالی ترین مقامات کشور تاکید داشتند که بچه های سپاه توجه ویژه ای به ورزش داشته باشند چون نسل دهه 60 به سن نوجوانی رسیده بودند و نیاز به ورزش داشتند . ایده شکل گیری باشگاه های فجر و مقاومت بین چند نفر از بچه های سپاهی که ورزش را دوست داشتند مثل عزیز محمدی ، علیرضا علیپور ، سردار تهرانی مقدم و چند نفر دیگر شکل گرفت. هر کدام از ما مسئولیتی گرفتیم. یکسری از بچه ها رفتند دنبال فوتبال ، من هم کشتی و باستانی و از همان هسته تیم های فجر و مقاومت شکل گرفتند و تیم فوتبال فجر هم با نام شهید سپاسی فعالیتش را آغاز کرد.» تیمی که در سال های بعد به مدرسه بازیکن سازی فوتبال ایران تبدیل شد.

تیمی که بازیکنان بزرگی چون مهدی رحمتی ، سیاوش اکبرپور ، مهدی رجب زاده و ... را به فوتبال ایران هدیه کرد . تیمی که حاصل تصمیمی جمعی بین بچه هایی از نسل جنگ بود که در بدنه آن روزهای سپاه پاسداران ، بدون هیچ چشم داشتی چنین تصمیمی گرفتند. حسین همدانی یکی از همان فرماندهان نسل اولی بود. یادش گرامی.
منبع: خبر آنلاین
سردار جان؛ شهادتت مبارک
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۴ ، ۱۶:۲۰
افسر ولایی مهدی(عج)

بسم رب المحبوب

با عرض سلام و ادب و احترام؛

جهت شرکت در

فراخوان های عاشقانه ای به همسرم(1=1+1) و خاطرات ارزشی، انقلابیِ طنز "ترکش خنده"

و مطالعه موارد فراخوان، و همچنین ارسال خاطرات ارزشی خود، روی عکس های مربوطه در زیر کلیک رنجه فرمایید!

 

             فراخوان عاشقانه ای به همسرم / 1=1+1                                           فراخوان جامع شوخ طبعی های ارزشیِ ترکش خنده

لازم به ذکر است که هیچ کدام از فراخوان های سایت محدودیت زمانی ندارند

و هر زمان که بخواهید می توانید خاطرات خود را ارسال نمایید

آدرس کانال ما در تلگرام:

عاشقانه های حلال


https://telegram.me/asheghaneh_halal

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۴ ، ۱۵:۰۳
افسر ولایی مهدی(عج)

بسم رب الشهید

او مسئول دسته بود. وقتی راهپیمایی می‌رفتیم خیلی اصرار داشت که بچه‌ها حتماً پاچه شلوارشان را گت کنند. کسی پیراهن کارش را روی شلوارش نیندازد. گاهی که بعضی برادران طفره می‌رفتند، شروع می‌کرد به جر و بحث و با یک لحن و قیافه بسیار جدی می‌گفت: شما که ماشاءالله با سواد هستید. کلاس نهضت رفته‌اید. تازه مگر در قرآن نداریم که «کلوا و اشربوا و لا تسرفوا»؟ و اگر طرف جواب می‌داد: خوب داریم ولی چه ربطی به این موضوع دارد، می‌گفت: لابد می‌خواهی بگویی سوره «اذا جاء نصرالله و الفتح» ‌ هم به آن مربوط نیست دیگر؟ اگر می‌گفت: خوب معلومه که مربوط نیست، با عصبانیت می‌گفت:‌‌ روز روشن حاشا می‌کنی؟ چند تا حدیث می‌خواهی از پیغمبر برایت بخوانم؟ حتماً می‌خواهی بگویی «النظافه من الایمان» هم راجع به نظافت است. بعد رو به جمع می‌کرد که شما یک چیزی بگویید. من که هر چه می‌گویم، قرآن کتاب خدا و نهج البلاغه سخنان حضرت علی (ع) است، آقا می‌خندد و می‌گوید: تو سفسطه می‌کنی و نمی‌دانم از این حرف‌ها. اصلاً معلوم نیست مسلمان است، شیعه است، حزب‌الهی است. آن وقت بلند شده آمده جبهه.

بچه‌ها می‌گفتند: امان از دست تو که هیچ کس حریف زبانت نیست. بعد او خوشحال می‌شد و می‌گفت: به ننم بگو که می‌گوید: بمیرم برایت که اینقدر بی‌دست و پایی؟!

__________

پ ن: جهت آشنایی بیشتر با شهید گرانقدر، به حضور دل(نهاد رهبری دانشگاه فرهنگیان مازنداران) مراجعه نمایید.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۴ ، ۱۲:۲۶
افسر ولایی مهدی(عج)

نه به حضرت عباس!

بسم رب النور

اسیر شده بود!

مأمور عراقی پرسید: اسمت چیه؟!

- عباس

اهل کجایی؟!

- بندر عباس

اسم پدرت چیه؟!

- بهش میگن حاج عباس!

کجا اسیر شدی؟!

- دشت عباس!

افسر عراقی که کم کم فهمیده بود طرف دستش انداخته و نمی خواهد

حرف بزند محکم به ساق پای او زد و گفت: دروغ می گویی!

او که خود را به مظلومیت زده بود گفت:

- نه به حضرت عباس (ع) !!!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۴ ، ۱۱:۱۱
افسر ولایی مهدی(عج)

بسم الله ...

سه چهار ساعتی به رفتنمان به خط مقدم برای شروع عملیات مانده بود.

نیروهای گردان هر کدام در حال کاری بودند.

یا وصیتنامه می نوشتند و یا سلاح و تجهیزاتشان را امتحان می کردند

و از یکدیگر حلالیت می طلبیدند.

و این است موضوع این دفعه

حلالیت طلبیدن!...

 یک موقع دیدم از یکی از چادرها سرو صدا بلند شد

و بعد یک نفر پرید بیرون و بقیه با لنگه پوتین و فانسقه و بند و سنگ و کلوخ دنبالش.

اوضاع شیر تو شیر شد.

پسرک فراری بین خنده و ترس نعره می زد و کمک می طلبید

و تعقیب کنندگان با دهان های کف کرده و عصبانی ولش نمی کردند.

فراری را شناختم.

اسماعیل بود. از بچه های شر و شلوغ گردان.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۴ ، ۱۰:۵۶
افسر ولایی مهدی(عج)

بسم رب الشهید

ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﻣﻴﮕﻦ :

ﺗﻮ ﺟﺒﻬﻪ ﭼﻪ ﻛﺎﺭ ﻣﻴﻜﺮﺩﻱ؟

ﻣﻴﮕﻪ: ﺯﺭﺷﻚ ﭘﺎﻙ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ!

ﻣﻴﮕﻦ: ﺗﻮ ﺁﺷﭙﺰﺧﻮﻧﻪ ﺑﻮﺩﻱ؟

ﻣﻴﮕﻪ: ﻧﻪ ﺑﺴﻴﺠﻴﺎ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﻣﻴﻨﻮﺷﺘﻦ ﻛﺮﺑﻼ ﻛﺮﺑﻼ ﻣﺎ ﺩﺍﺭﻳﻢ ﻣﻴﺎﻳﻴﻢ؛

ﺑﻌضی از بچه ها هم ﺯﻳﺮﺵ واسه خنده و شوخی ﻣﻴﻨﻮﺷﺘﻦ:

ﺯﺭﺷﻚ

ﻣﺎ ﺍﻭﻧﺎﺭﻭ ﭘﺎﻙ ﻣﻴﻜﺮﺩﻳﻢ …

 _____________________

پی نوشت:

واقعا چه فضای صمیمی داشته جبهه ، چه هم دلی وجود داشته

کاش امروز و در این روزگار هم این صمیمیت و هم دلی بیش از اون موقع وجود داشته باشه و روز به روز بیشتر بشه.

منبع: فانوس جزیره

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۴ ، ۱۰:۴۰
افسر ولایی مهدی(عج)

بسم رب الشهداء

حوری عزیزم!!!

فاو بودیم!

گفتم:"احمد! گلوله که خورد کنارت، چی شد؟"

گفت:" یه لحظه فقط آتیش انفجارشو دیدم و بعد دیگه چیزی نفهمیدم".

گفتم:" خب!
گفت:" نمیدونم چه قدر گذشت که آروم چشمامو باز کردم؛ چشمام، تار تار می دید.فقط دیدم چند تاحوری دور و برم قدم می زنند.
یادم اومد که جبهه بوده ام و حالا شهید شده ام.
خوشحال شدم. می خواستم به حوری ها بگم بیایید کنارم؛ اماصدام در نمی اومد.
تو دلم گفتم: خب، الحمدالله که ما هم شهید شدیم و یه دسته حوری نصیبمون شد.
می خواستم چشمامو بیشتر باز کنم تا حوریا رو بهتر ببینم؛اما نمی شد.
داشتم به شهید شدنم فکر می کردم که یکی از حوری ها اومد بالا سرم.

خوشحال شدم. گفتم:حالا دستشو می گیرم و می گم حوری عزیزم! چرا خبری از ما نمی گیری؟!
خدای ناکرده ما هم شهید شدیم!.
بعد گفتم:"نه! اول می پرسم: تو بهشت که نباید بدن آدم درد کنه و بسوزه؛ پس چرا بدن من اینقدردرد می کنه؟!
داشتم فکر می کردم که یه دفعه چیز تیزی رو فرو کرد توشکمم.
صدام دراومد و جیغم همه جا رو پر کرد.
چشمامو کاملا باز کردم دیدم پرستاره.خنده ام گرفت.

گفت:" چرا می خندی؟".
دوباره خندیدم و گفتم:" چیزی نیست و بعد کمی نگاشکردم و تو دلم گفتم: خوبه این حوری نیست با این قیافه اش؟!

 منبع: بوریا(سایت تخصصی مداحان)

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۴ ، ۱۹:۰۰
افسر ولایی مهدی(عج)

به نام خدا

کفشای منو کجا می بری؟

مقر آموزش نظامی بودیم!
ساعت سه نصف شب بود پاسدارا آهسته وآروم اومدند دم در

سالن ایستادند.همه بیدار بودیم و از زیر پتوها زیرنظرشون داشتیم .اول، بدون سروصدا یه طناب بستند دم در سالن. می خواستند ما هنگام فرار بریزیم روی هم.

طنابو بستند وخواستند کفشامونو قایم کنند، اما از کفش اثری نبود. کمی گشتند ورفتند کنار هم در گوش هم پچ پچ می کردند که یکی از

اونا نوک کفشای "نوری" رو زیر . پتوی بالا سرش دید. آروم دستشو برد طرف کفشا . نوری یه دفعه از جاش پرید بالا.

دستشو گرفت، وشروع کرد داد و بیداد : " آهای دزد، آهای ! کفشامو کجامی بری ؟ بچه ها! کفشامو بردند!

پاسدار گفت : " هیس !هیس! ، برادر ساکت !، ساکت باش منم " اما نوری جیغ میزد وکمک می خواست. پاسدارا دیدند که کار خیلی خیطه، خواستند با سرعت از سالن خارج بشند. یادشون رفت که طناب دم دره، گیر کردند به طناب وریختند رو هم.

بچه ها هم رو تختا نشسته بودند و قاه قاه می خندیدند...!

___________

منبع: 

موسسه سیره شهدا

کتاب رفاقت به سبک تانک

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۴ ، ۱۸:۴۳
افسر ولایی مهدی(عج)

بسم الله النور

امتحان اسلحه

بوی عملیات که می‌آمد، یکی از ضروری‌ترین کارها تمیز کردن سلاح‌ها بود.

در گوشه و کنار مقر، بچه‌ها دوتادوتا و سه‌تا‌سه‌تا دور هم جمع می‌شدند و جزبه‌جز اسحه‌شان را پیاده می‌کردند و با نفت می‌شستند، فرچه می‌کشیدند

و دست آخر برای اطمینان خاطر یکی دو تا تیر شلیک می‌کردند تا احیاناً اسلحه‌شان گیری نداشته باشد.

در میان دوستان، رزمنده‌ای به نام سیدمرتضی بود که بعدها شهید شد، اسلحه‌ی وی آرپی‌جی‌ بود، ظاهراً اولین بار بود که او در عملیات شرکت می‌کرد.

بعد از نظافت قبضه‌ی آرپی‌جی‌اش این مسأله را جدی گرفته بود که او هم باید دو سه تا گلوله پرتاب کند.

تا شب عملیات دچار مشکل نشود.

هرچه همه می‌گفتند، بابا! پدرت خوب، مادرت خوب، کسی که با آرپی‌جی آزمایشی نمی‌اندازد، به خرجش نمی‌رفت و می‌گفت:

«باید مثل بقیه اسلحه‌اش را امتحان کند».

منبع :کتاب فرهنگ جبهه (شوخی طبعی ها) - صفحه: 51

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۴ ، ۱۸:۳۲
افسر ولایی مهدی(عج)

بسم رب الشهید

دعوا به سبک صفای جبهه ها

نمی دانم چه شد که کشکی کشکی آر پی جی زن و تیر بارچی دسته مان حرفشان شد و کم کم شروع کردند به تند حرف زدن و «من آنم که رستم بود پهلوان» کردن.

اول کار جدی نگرفتیمشان. اما کمی که گذشت و دیدیم که نه بابا قضیه جدی است و الان است که دل و جگر همدیگر را به سیخ بکشند، با یک اشاره از مسئول دسته، افتادیم به کار.

اول من نشستم پیش آر پی جی زن که ترش کرده بود و موقع حرف زدن قطرات بزاقش بیرون می پرید. یک کلاهخود دادم دست تیربارچی و گفتم: «بگذار سرت خیس نشوی. هوا سرده می چایی!» تیربارچی کلاهخود را سرش گذاشتو حرفش را ادامه داد.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۴ ، ۲۱:۵۰
افسر ولایی مهدی(عج)

بسم رب المحبوب؛

عملیات روانی با کله پاچه
مرتب می گفت: من نمی دونم، باید هر طور شده کله پاچه پیداکنی! گفتم: آخه آقا شاهرخ تو این آبادان محاصره شده غذاهم درست پیدا نمی شه چه برسه به کله پاچه!؟
بالاخره با کمک یکی از آشپزها کله پاچه فراهم شد. گذاشتم داخل یک قابلمه، بعد هم بردم مقرّ شاهرخ ونیروهاش. فکر کردم قصد خوشگذرانی وخوردن کله پاچه دارند.
اما شاهرخ رفت سراغ چهار اسیری که صبح همان روز گرفته بودند. آنها را آورد و روی زمین نشاند. یکی از بچه های عرب را هم برای ترجمه آورد. بعد شروع به صحبت کرد:
خبر دارید دیروز فرمانده یکی از گروهان های شما اسیر شد. اسرای عراقی با علامت سر تائید کردند. بعد ادامه داد: شما متجاوزید. شما به ایران حمله کردید. ما هر اسیری را بگیریم می کُشیم و می خوریم!
مترجم هم خیلی تعجب کرده بود. اما سریع ترجمه می کرد. هر چهار اسیر عراقی ترسیده بودند و گریه می کردند. من و چند نفر دیگر از دور نگاه می کردیم و می خندیدیم.
شاهرخ بلافاصله به سمت قابلمه کله پاچه رفت. بعد هم زبان کله را درآورد. جلوی اسرا آمد وگفت: فکر می کنید شوخی می کنم؟! این چیه!؟ جلوی صورت هر چهارنفرشان گرفت. ترس سربازان عراقی بیشتر شده بود. مرتب ناله می کردند. شاهرخ ادامه داد: این زبان فرمانده شماست!! زبان،می فهمید؛ زبان!!


زبان خودش را هم بیرون آورد و نشانشان داد. بعد بدون مقدمه گفت: شما باید بخوریدش!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۴ ، ۲۱:۳۷
افسر ولایی مهدی(عج)