عاشقانه های حلال

وبلاگ رسمی کانال تلگرامی و پیج اینستاگرامی : @asheghaneh_halal

عاشقانه های حلال

وبلاگ رسمی کانال تلگرامی و پیج اینستاگرامی : @asheghaneh_halal

عاشقانه های حلال

بسم رب المحبوب؛
آدرس کانال و پیج های ما در تلگرام:

عاشقانہ هاے حلال:

tel & insta: @asheghaneh_halal

خادم مجازے:

tel & insta: @khadem_majazi

آخرین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان

صبحها از ساعت 4:30 میرفت پارک تا 7 درس میخواند. از آنور میرفت پادگان و بعد پیش نادر.کتاب و دفترش را هم میبرد که موقع بیکاری بخواند. امتحان که داد،دیکته شد 19/30 .کیف میکرد از درس خواندن.اما دکترها اجازه ندادند ادامه بدهد. امتحان سال دوم را میداد و چند درس سال سوم را خوانده بود که سردردهای شدید گرفت.از درد خون دماغ میشد و از گوشش خون میزد.بخاطر ترکش هایی که توی سرش داشت و ضربه هایی که خورده بود،نباید به اعصابش فشار می آمد.

بعضی از دوستانش میگفتند"چرا درس بخوانی؟ ما برایت مدرک جور میکنیم.اگر بخواهی می فرستیمت دانشگاه"

این حرفها برایش سنگین می آمد. میگفت"دلم میخواهد یاد بگیرم.باید توی مخم چیزی باشد که بروم دانشگاه.مدرک الکی به چه درد میخورد؟"

بعد از جنگ و فوت امام، زندگی ما آدمهای جنگ وارد مرحله ی جدیدی شد.نه کسی ما را می شناخت،نه ما کسی را می شناختیم.انگار برای اینجور زندگی کردن ساخته نشده بودیم.خیلی چیزها عوض شد.منوچهر میگفت"کسی که باهاش تا دیروز توی یک کاسه آبگوشت میخوردیم،حالا که میخواهیم برویم توی اتاقش باید از منشی و نماینده و دفتردارش وقت قبلی بگیریم"

بحث درجه هم مطرح شد.به هرکس بر اساس تحصیلات و درصد جانبازی و مدت جبهه بودن درجه میدادند.منوچهر هیچ مدرکی را رو نکرد.سرش را انداخته بود پایین و کار خودش را میکرد.اما گاهی کاسه صبرش لبریز میشد.حتی استعفا داد که قبول نکردند.سال 69 چهارماه رفت منطقه.آنقدر حالش خراب شد که خون بالا می آورد.با آمبولانس آوردنش تهران و بیمارستان بستری شد.

از سر تا پاش عکس گرفتند.چندبار آندوسکوپی کردند و از معده اش نمونه برداری کردند، اما نفهمیدند چش است.یک هفته مرخص شده بود.گفت"فرشته، دلم یک جوریست.احساس میکنم روده هام دارد باد میکند"

دوسه تا توت سفید نوبرانه که جمشید آورده بود،خورده بود.نفس که میکشید شکمش می آمد جلو و برنمیگشت.شده بود عین قلوه سنگ.زود رساندیمش بیمارستان.انسداد روده شده بود.دوباره از روده اش نمونه برداری کردند.نمونه را بردم آزمایشگاه.تا برگردم منوچهر را برده بودندبخش جراحی.دویدم بروم بالا،یک دختردانشجو سرراهم را گرفت.

گفت"خانم مدق،اینها تشخیص سرطان داده اند.ولی غده را پیدا نمیکنند.میخواهند شکمش را باز کنند ببینند غده کجاست"

گفتم"مگر من میگذارم"

منوچهر را آماده کرده بودند ببرند اتاق عمل.گفتم"دست بهش بزنید روزگارتان را سیاه میکنم"

پنبه الکل برداشتم، سرم را از دستش کشیدم

لباسهاش را تنش کردم.زنگ زدم به پدرم و گفتم بیاید دنبالمان.میخواستم منوچهر را از آنجا ببرم.دکتر سماجتم را که دید یک نامه نوشت گذاشت روی آزمایشهای منوچهر و ما را معرفی کرد به دکتر میر. دکتر میر جراح غدد بیمارستان جم است.منوچهر را روز عاشورا بستری کردیم بیمارستان جم.

اذان ظهر را که گفتند، بااینکه سرم داشت بلند شد ایستاد و نماز خواند.خیلی گریه کرد.سلام نمازش را که داد رفت سجده و شروع کرد با خدا حرف زدن"خدایا، گله دارم.من اینهمه سال جبهه بودم.چرا من را کشانده ای اینجا،روی تخت بیمارستان؟ من از اینجور مردن متنفرم"

بعد نشست روی تخت.

گفت"یک جای کارم خراب بود.آن هم تو باعثش بودی.هروقت خواستم بروم آمدی جلوی چشمم سد شدی.حالا برو دیگر"

همه ی بی مهری و سر سنگینیش برای این بود که دل بکنم.میدانستم.گفتم"منوچهرخان،همچین به ریشت چسبیدم و ولت نمیکنم.حالا ببین"

ما روزهای سخت جنگ را گذرانده بودیم.فکرمیکردم این روزها هم میگذرد،پیر میشویم و به این روزها میخندیم.

ناهار بیمارستان را نخورد.دلش غذای امام حسین میخواست.

دکترش گفت"هرچه دلش خواست،بخورد.زیاد فرقی نمیکند"

به جمشید زنگ زدم و او از هیئت غذا و شربت آورد.همه بخش را غذا دادیم.دو بشقاب ماند برای خودمان.یکی از مریض ها آمد.بهش غذا نرسیده بود.منوچهر بشقاب غذاش را داد به او و سه تایی  از یک بشقاب خوردیم.نگران بودم دوباره دچار انسداد روده بشود، اما بعدازظهر که از خواب بیدار شد حالش بهتر بود.

گفت"از یک چیز مطمئنم.نظر امام حسین روی من هست.فرشته هربلایی سرم بیاید صدام در نمی آید"

تا صبح بیدار ماند نماز میخواند دعا میکرد زل میزد به منوچهر که آرام خوابیده بود.انگار فردا خیلی کار دارد.از خودش بدش آمد.تظاهرکردن را یاد گرفته بود.کاری که هرگز فکرنمیکرد بتواند.این چندروز تا آنجا که توانسته بود پنهانی گریه کرده بود و جلوی منوچهر خندیده بود.دکتر تشخیص سرطان روده داده بود.سرطان پیش رفته ی روده که به معده زده بود.جواب کمیسیون سپاه هم آمده بود"جانباز 90 درصد"

هرچند تا دیروز زیر بار نرفته بودند که این بیماریها از عوارض جنگ باشد.بااینهمه باز بنیاد گفته بود بیماری های منوچهر مادرزادیست.همه عصبانی بودند، فرشته، جمشید، دوستان منوچهر. اما خودش میخندید که "وقتی بدنیا آمدم،بدنم پر از ترکش بود.خب،راست میگویند"

هیچوقت نتوانسته بود مثل او سکوت کند.

صبح قبل از عمل تنها بودیم.دستم را گرفت و گذاشت به سینه اش.گفت"قلبم دوست دارد بمانی اما عقلم میگوید این دختر از 15 سالگی به پای تو سوخته.

خدا زیبایی های زندگی را برای بنده های خوبش خلق کرده.او هم باید از آنها استفاده کند.شاد باشد" لبهاش میلرزید.

گفتم"من که لحظه های شاد زیاد داشتم.از جبهه برگشتنات،زنده بودنت،نفسهات،همه شادی زندگی من است.همینکه میبینمت شادم"

گفت"من تا حالا برات شوهری نکردم.از این به بعد هم شوهر خوبی نمیتوانم باشم.تو از بین میروی"

گفتم"بگذار دوتایی باهم برویم"

همانموقع جمشید و رسول آمدند.پرستارها هم برانکارد آوردند که منوچهر را ببرند.منوچهر نگذاشت.گفت"پاهام سالم است.میخواهم راه بروم.هنوز فلج نشدم"

جلوی در اتاق عمل،برگشت صورت جمشید و رسول را بوسید.دست من را دو سه بار بوسید.

گفت"این دستها خیلی زحمت کشیده اند،بعد از این بیشتر زحمت میکشند"

نگاهم کرد و پرسید"تا آخرش هستی؟"

گفتم"هستم" و رفت.حتی برنگشت پشتش را نگاه کند.

"نکند برنگردد؟" لبه ی تخت منوچهر نشست.مثل ماتم زده ها.باید چکار کند؟فکرش کار نمیکرد.همه ی بدنش گوش شده بود بیایند خبر بدهند که منوچهر ...

دکتر با یک درصد امید برده بودش اتاق عمل.به فرشته گفته بود"با توسل خودتان برمیگردد"

چندبار وضو گرفت،اما برای دعا خواندن تمرکز نداشت.حال خودش را نمیفهمید.راه میرفت.می نشست.چادرش را برمیداشت،دوباره سر میکرد.سرظهر صداش زدند.

پاهاش را همراه خودش کشید تا دم اتاق ریکاوری.توی اتاق 6 تا تخت بود.دوتا از مریض ها داد میزدند.یکی استفراغ میکرد،یکی اسم زنی را صدا میزد و دونفر دیگر از درد به خودشان می پیچیدند.

تخت آخر،دست چپ منوچهر بود.به سینه اش خیره شد.بالا و پایین نمی آمد.برگشت به دکتر نگاه کرد و منتظر ماند.دکتر گفت"موقع بیهوشی روح آدمها خودش را نشان میدهد.روحش صاف صاف است"

گوشش را نزدیک لبهای منوچهر برد که تکان میخورد.داشت اذان میگفت

تمام مدت بیهوشی ذکر میگفت.قسمتی از کبد و معده و روده اش را برداشته بودند.تا چند روز قدغن بود کسی بیاید ملاقاتش.اما زخمش عفونت کرد.تا دو هفته چیزی نمیتوانست بخورد.یواش یواش مایعات میخورد.منوچهر باید شیمی درمانی میشد.از آزمایش مغز استخوان،پیش رفت سرطان را می سنجند و براساس آن شیمی درمانی میکنند.دکتر شفاییان متخصص خون است که دکتر میر برای مداوای متوچهر معرفیش کرد.روز آزمایش نمیدانم دردی که من کشیدم بدتر بود یا دردی که منوچهر کشید.دلم میسوزد.میگویم ای کاش یکبار داد میزد،صدای ناله اش بلند میشد،دردش را میریخت بیرون.همین صبوری و سکوتها،دکترها و پرستارها را عاشق کرده بود.هرکاری از دستشان برمی آمد دریغ نمیکردند.تا جواب آزمایش آماده شود،منوچهر را مرخص کردند.

روزهایی که از بیمارستان می آمدیم.

روزهای خوش زندگیم بود. همه از روحیه ام تعجب میکردند.نمیتوانستم جلوی خنده هام را بگیرم.با جمشید زیربغلش را گرفتیم تا دم آسانسور.گفت"میخواهم خودم راه بروم"

جمشید رفت جلوی منوچهر،رسول سمت راستش،برادرش بهروز سمت چپش و من پشت سرش،که اگر خواست بیفتد نگهش داریم.سه تا ماشین آمده بودند دنبالمان.دم خانه جلوی پای متوچهر گوسفند کشتند.مادرش شربت میداد.علی و هدی خانه را مرتب کرده بودند.از دم در تا پای تخت منوچهر شاخه های گل چیده بودند و یک گلدان پر از گل گذاشته بودند بالای تختش.

جواب آزمایش که آمد دکتر گفت"باید زودتر شیمی درمانی شود"

با هر نسخه ی دکتر کمرم می لرزید که اگر داروها گیر نیاید چی.دنبال بعضی داروها باید توی ناصرخسرو می گشتیم.صف های چند ساعته هلال احمر و 13 آبان و داروخانه های تخصصی که چیزی نبود.

دوستان منوچهر پرونده هاش را بیرون کشیدند و کارت جانبازی متوچهر را از بنیاد گرفتند،اما طول کشید اینکارها.برای خرج دوا و دکتر منوچهر خانه مان را فروختیم و اجازه نشین شدیم.

منوچهر ماهی 3 روز شیمی درمانی میشد.داروها را که میزدند گر میگرفت.میگفت"انگار من را کرده اند توی کوره،بدنم داغ میشود"

تا چندروز حالت تهوع داشت.ده روز دهان و حلقش زخم میشد.آب دهانش را به سختی قورت میداد.بابت شیمی درمانی موهاش ریخت.

منوچهر چشماش را روی هم گذاشت و فرشته موهای سرش را با تیغ زد.صبح که برده بودش حمام،موهاش تکه تکه میریخت.موهای ریزی که مانده بود،فرو میرفت و اذیتش میکرد.گفت با تیغ بزندشان،حتی ریش هاش را که تنک شده بود.فرشته با همه بغضی که داشت،یک ریز حرف میزد.گاهی وقتها حرف زدن سخت است،اما سکوت سنگین تر و تلخ تر.آیینه را برداشت و جلوی منوچهر ایستاد.

"خیلی خوشتیپ شده ای،عین یول براینر.خودت را ببین"

منوچهر همانطور که چشماش بسته بود به صورت و چانه اش دست کشید و روی تخت دراز کشید.

منوچهر را با خودش مقایسه میکردم.روزهایی که به شوخی دستم را میبردم لای موهاش،از سر بدجنسی می کشیدمشان و حالا که دیگر مژه هاش هم ریخته بود به چشم من فرق نداشت.منوچهر بود.

ادامه دارد...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۵/۱۸
افسر ولایی مهدی(عج)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">