عاشقانه های حلال

وبلاگ رسمی کانال تلگرامی و پیج اینستاگرامی : @asheghaneh_halal

عاشقانه های حلال

وبلاگ رسمی کانال تلگرامی و پیج اینستاگرامی : @asheghaneh_halal

عاشقانه های حلال

بسم رب المحبوب؛
آدرس کانال و پیج های ما در تلگرام:

عاشقانہ هاے حلال:

tel & insta: @asheghaneh_halal

خادم مجازے:

tel & insta: @khadem_majazi

آخرین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان

پدربزرگ منوچهر سید حسینی بود.سالها قبل باکو زندگی میکردند.پدر و عموهاش همانجا بدنیا آمده بودند و همگی سرمایه دار و دم و دستگاهی داشتند اما مسلمانها بهشان حق سیدی میدادند. وقتی آمدند ایران، بازهم این اتفاق تکرار شده بود به پدربزرگ برمیخورد و شجره نامه را میفروشد .شناسنامه هم که میگیرد، سید بودنش را پنهان میکند.منوچهر راضی بود از این کار پدربزرگ.میگفت"یک چیزهایی باید به دل ثابت باشد، نه به لفظ"

به چشم من که منوچهر یک مومن واقعی بود و سید بودنش به جا.میدیدم حساب و کتاب کردنش را.منطقه که میرفتیم نصف پول بنزین را حساب میکرد میداد به جمشید، جمشید هم سپاهی بود.استهلاک ماشین را هم حساب میکرد.میگفتم"تو که برای ماموریت امدی و باید برمیگشتی، حالا من هم با تو برمیگردم.چه فرقی دارد؟"

میگفت"فرق دارد"

زیادی سخت میگرفت.تا آنجا که میتوانست جیره اش را نمیگرفت.بیشتر لباس خاکی میپوشید با شلوار کردی.توی دزفول یکی از لباسهای پلنگی اش را که رنگ و روش رفته بود برای علی درست کردم.اول که دید خوشش آمد.ولی وقتی فهمید لباس خودش بوده، عصبانی شد.ندیده بودم اینقدر عصبانی شود.

گفت"مال بیت المال است چرا اسراف کردی؟"

گفتم"مال تو بود"

گفت"الان جنگ است.آن لباس هنوز قابل استفاده بود.ماباید خیلی بیشتر از اینها دلسوز باشیم"

لباسهاش جای وصله نداشت.وقتی چاره ای نبود و باید می انداختشان دور، دکمه هاش را می کند.میگفت"بدرد میخورند"

سفارش میکرد حتی ته دیگ را دور نریزم.بگذارم پرنده ها بخورند...

توی دزفول دیگر تنها نبودیم آقای پازوکی و خانمش آمدند پیش ما.طبقه بالا.آقای صالحی تازه عقد کرده بود و خانمش را آورد دزفول.آقای نامی،کریمی،ملکی،عبادیان،ربانی و ترابیان هم خانواده شان را آوردند آنجا.هر دو خانواده یک خانه گرفته بودند.مردها که بیشتر اوقات نبودند.مردها که بیشتر اوقات نبودند ما خانمها باهم ایاق شده بودیم...

از علی میپرسیدم چندتا خاله داری؟ میگفت یک لشکر میپرسیدم چندتا عمو داری؟ میگفت یک لشکر.

نزدیک عملیات بدر عراق اعلام کرد دزفول را میزند.دزفولی ها میرفتند بیرون شهر.میگفتند "وقتی میگوید،میزند"

بچه های لشکر میخواستند خانم هاشان را بفرستند شهر خودشان.اما کسی دلش نمی آمد برود.دستواره گفت همه بروند خانه ما، اندیمشک.

من نرفتم.به منوچهر هم گفتم.ادعا داشتم قوی هستم و تا آخرش میمانم.

پای علی میخچه زده بود.نزدیک بیمارستان را زده بودند همه شیشه ها ریخته بود.

به دکتر پای علی را نشان دادم.گفت"خانم، توی این وضعیت برای میخچه ی پای بچه ات آمده ای اینجا؟ برو خانه ات"

برگشتم.موج انفجار زده بود در خانه را باز کرده بود.هیچکس نبود.توی خانه چیزی برای خوردن نداشتیم.تلفن قطع بود.از شیر آب گل می آمد، برق رفته بود.باعلی دم در خانه نشستیم.یک تویوتا داشت رد میشد آرم سپاه داشت.براش دست تکان دادم.ازبچه های لشکر بودند.گفتم"به برادر صالحی بگویید مااینجا هستیم،برایمان آب و نان بیاورد"

آقای صالحی مسؤول خانواده ها بود.هرچه میخواستیم به او میگفتیم.یکی دوساعت بعد آمد نگذاشت بمانیم ما را برد خانه دستواره.

با چندتا از خانمها رفته بود بیمارستان برای کمک.که گفتند منوچهر آمده.پله ها را دوتا یکی دوید.از وقتی آمده بود دزفول یک هفته ندیدن منوچهر برایش یک عمر بود.منوچهر کنار محوطه گل کاری بیمارستان منتظر ایستاده بود.فرشته را که دید نتوانست جلوی اشکهاش را بگیرد.

گفت"نمیدانی چه حالی داشتم.فکرمیکردم مانده اید زیرآوار.پیش خودم میگفتم حالا جواب خدا را چه بدهم؟"

فرشته دستش را حلقه کرد دور گردن منوچهر.گفت"وای منوچهر، آنوقت تو میشدی همسر شهید"

اما منوچهر از چشمهای پف کرده اش فقط اشک می آمد.

شنیده بود دزفول را زده اند.گفته بودند خیابان طالقانی را زده اند.ما خیابان طالقانی می نشستیم.منوچهر میرود اهواز زنگ میزند تهران که خبری بگیرد، مادرم گریه میکند و میگوید دو روز پیش کسی زنگ زده و چیزهایی کفته که سردر نیاورده.فقط فکرمیکند اتفاق بدی افتاده باشد.روزی که ما رفتیم اندیمشک حاج عبادیان شماره همه را گرفت که به خانواده ها خبر بدهد.به مادرم گفته بود"مدق الحمدلله خوب است، فکرنمیکنم خانمش زیر آوار مانده باشد، مدق از این شانسها ندارد"

به شوخی گفته بود مادرم خیال کرده بود اتفاقی افتاده و میخواهند یواش یواش خبربدهند.منوچهر میرود دزفول.میگفت"تا دزفول آنقدر گریه کردم که وقتی رسیدم توی کوچه مان، چشمم درست نمیدید خانه را گم کرده بودم"

بچه های لشکر همانموقع میرسند و بهش میگویند ما اندیمشک هستیم.

اول رفتیم به مادرم زنگ زدیم و خبر سلامتی مان را دادیم.بعد توی شهر گشتیم و من را رساند شهید کلانتری، قبل از اینکه پیاده شوم گفت"نمیخواهم اینجا بمانید باید بروید تهران"

اما من تازه پیداش کرده بودم.

منوچهر گفت "اگر اینجا باشی و خدای نکرده اتفاقی بیفتد من میروم جبهه که بمیرم، هدفم دیگر خالص نیست.فرشته بخاطر من برگرد"

شب با خانم عبادیان حرف زدم. با بقیه خانمها هم صحبت کردیم همه راضی شدند..

فرداصبح به آقای صالحی که وسایل صبحانه را آورد،گفتیم ما برمیگردیم شهر خودمان.برایمان بلیط قطار بگیرید.

باید خداحافظی میکرد.وقت زیادی نداشت.اما ساکت بود.هرچه میگفت باز احساسش را نگفته بود.فقط نمیخواست این لحظه تمام شود.نمیخواست برود.توی چشمهای منوچهر خیره شد.هروقت میخواست کاری کند که منوچهر زیاد راغب نبود،اینکاررا میکرد و رضایتش را میگرفت.اما حالا که نمیتوانست و نمیخواست او را از رفتن منصرف کند.

گفت"برای خودت نقشه ی شهادت نکشی ها.من اصلا آمادگیش را ندارم.مطمئن باش تا من نخواهم تو شهید نمیشوی"

منوچهر گفت"مطمئنم.وقتی خمپاره میخورد بالای سرم،عمل نمیکند.موهایم را با قیچی می چینند و سالم میمانم،معلوم است که باز هم تو دخالت کرده ای.نمیگذاری بروم،فرشته.نمیگذاری"

فرشته نفس راحتی کشید با شیطنت خندید و انگشتش را بالا آورد جلوی صورتش و گفت"پس حواست را جمع کن،منوچهرخان.من آنقدر دوستت دارم که نمیتوانم با خدا از این معامله ها بکنم"

علی را نشاند روی زانوش و سفارش کرد"من که نیستم، تو مرد خانه ای.مواظب مامانی باش.بیرون میروید دستش را بگیر گم نشود"

با علی اینطوری حرف میزد.از فرداش که میخواستم برم جایی علی میگفت"مامان،کجا میروی؟وایستا من دنبالت بیایم" احساس مسئولیت میکرد.

حاج عبادیان،منوچهر و ربانی را صدا زد و رفتند.آنشب غمی بود بینمان.جیرجیرکها هم انگار با غم میخواندند.ما فقط عاشقی را یاد گرفته بودیم.هیچوقت نتوانستیم لذتش را ببریم.همان لحظه هایی که می نشستیم کنار هم،گوشه ذهنمان مشغول بود،مردها به کارهاشان فکرمیکردند و ما دلهره داشتیم نکند این آخرین بار باشد که می بینیمشان.یک دل سیر باهم نبودیم.

تهران آمدنمان مشکلات خودش را داشت.همه زندگیمان را برده بودیم دزفول.خانه که نداشتیم.منو علی خانه پدرم بودیم.خبرهارا از رادیو میشنیدیم.درآن عملیات عباس کریمی و ملکی شهید شدند.ترابیان مجروح شد و نامی دستش قطع شد.خبرهارا اقای صالحی بهمان میداد.منوچهر یک تلفن نمیزد.خبر سلامتیش را از دیگران میگرفتم.تا دم سال تحویل.پشت تلفن صدایم میلرزید.میگفت"تو اینجوری میکنی من سست میشوم"

دلم گرفته بود.دوتایی از بچه هایی گفتیم که شهید شده بودند و باهم گریه کردیم.قول داد زودتر یک خانه دست و پا کند و باز ما را ببرد پیش خودش .

ادامه دارد...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۵/۱۸
افسر ولایی مهدی(عج)

نظرات  (۱)

تا امروز ندیده بودم کسی همچین کاری رو بکنه که عاشقانه های رزمنده ها رو بزارنه و عاشقانه های صحیح و حلاال رو . خسته نباشی 

http://jorda.ir
پاسخ:
سلام علیکم و رحمه الله.
ممنون از دیدگاهتون.
ان شاءالله با توجه به نام وبلاگ، سعی می کنیم در راه معرفی عشق های حلال کار متفاوت و تاثیرگذاری انجام بدیم.
الحمدلله در تلگرام تاثیراتش رو دیدیم و امیدوارم درصورتی که از تلگرام استفاده می کنید عضو کانال عاشقانه های حلال شوید و از دیگر مطالبش بهره مند شوید.

یا مهدی(عج)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">