عاشقانه های حلال

وبلاگ رسمی کانال تلگرامی و پیج اینستاگرامی : @asheghaneh_halal

عاشقانه های حلال

وبلاگ رسمی کانال تلگرامی و پیج اینستاگرامی : @asheghaneh_halal

عاشقانه های حلال

بسم رب المحبوب؛
آدرس کانال و پیج های ما در تلگرام:

عاشقانہ هاے حلال:

tel & insta: @asheghaneh_halal

خادم مجازے:

tel & insta: @khadem_majazi

آخرین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان

فرشته خوابش را برای یکی از دوستان که آمده بود ملاقات،تعریف کرد.او برگشت گفت"تعبیرش اینست که شما از راهتان برگشته اید.پشت کرده اید به اعتقاداتتان"

آنروزها خیلی ها به ما ایراد میگرفتند.حتی تهمت میزدند. چون ریش های منوچهر بخاطر شیمی درمانی ریخته بود و من برای اینکه بتوانم زیر بغل هاش را بگیرم و راه برود،چادرم را میگذاشتم کنار.نمیتوانستم ببینم منوچهر اینطوری زجر بکشد.تلفن زدم به کسیکه تعبیر خواب میدانست.خواب را که شنید،دگرگون شد.به شهادت تعبیرش کرد.شهادتی که سختی های زیاد دارد.

حالا ما خوشحال بودیم منوچهر خوب شده.سرحال بود.بعدازظهرها میرفت بیرون قدم میزد.روزهای اول پشت سرش راه می افتادم.دورادور مراقب بودم زمین نخورد.میدانستم حساس است.

میگفت"از توجه ات لذت میبرم،تا وقتیکه ببینم توی نگاهت ترحم نیست"

نگذاشته بودیم بفهمد شیمی درمانی میشود.گفته بودیم پروتئین درمانی است، اما فهمید.رفته بود سینما،فیلم از کرخه تا راین را دیده بود.غروب که آمد دلخور بود.باور نمیکرد بهش دروغ گفته باشم.خودش را سرزنش میکرد که "حتما جوری رفتار کرده ام که ترسو بنظر آمدم"

"اما سرطان یعنی مرگ" چیزی که دوست نداشت منوچهر بهش فکرکند.دیده بود حسرت خوردنش را از شهید نشدن و حالا اگر میدانست سرطان دارد ... نمیخواست غصه بخورد.منوچهر چقدر برایش از زیبایی مرگ گفت "خدا دوستم دارد که مرگ را نشانم داده و فرصت داده تا آنروز بیشتر تسبیحش کنم و نماز بخوانم"

فرشته محو حرفهای اوشده بود.منوچهر زد روی پاش و گفت*مرثیه خوانی بس است،حالابقیه راه را باهم میرویم ببینم تو پررو تری یا من*

و من دعا میکردم.به گمانم اصرارهای من بود که ازجنگ زنده برگشت.فکرمیکردم فناناپذیر است.تا دم مرگ میرود و برمیگردد.هرروز صبح نفس راحت میکشیدم که یک شب دیگر گذشت،ولی ازشب بعدش وحشت داشتم.بخصوص از وقتی خونریزی معده اش باعث شد گاه و بی گاه فشارش بیاید پایین و اورژانسی بستری شود وچند واحد خون بهش بزنند.خونریزی ها بخاطر تومور بزرگی بود که روی شریان اثناعشر درآمده بود و نمیتوانستند برش دارند.

اینها راکه دکتر شفاییان میگفت،دلم میخواست آنقدرگریه کنم تا خفه شوم.دکترگفت"هرچقدر دلت میخواهد گریه کن،ولی جلوی منوچهر باید فقط بخندی.مثل سابق.باید آنقدر قوی باشد که بتواند مبارزه کند.ما هم با شیمی درمانی و رادیو تراپی شاید بتوانیم کاری کنیم.

**این شایدها برای من باید بود.میدیدم منوچهر چطور آب میشود.از اثر کورتن ها ورم کرده بود،اما دو سه هفته که رادیوتراپی شد آنقدر سبک شده بود که میتوانستم تنهایی بلندش کنم.حاضر نبودم ثانیه ای از کنارش تکان بخورم.میخواستم از همه فرصتها استفاده کنم.**دورش بگردم**میترسیدم.از فردا که نباشد و غصه بخورم چرا لیوان آب را زودتر به دستش ندادم.چرا از نگاهش نفهمیدم درد دارد.

هرچه سختی بود با یک نگاهش میرفت.همینکه جلوی همه برمیگشت میگفت یک موی فرشته را نمیدهم به دنیا،تا آخر عمر نوکرش هستم خستگی هام را میبرد.میدیدم محکم پشتم ایستاده.هیچوقت با منوچهر بودن برایم عادت نشد.گاهی یادمان میرفت چه شرایطی داریم.بدترین روزها را با هم خوش بودیم.از خنده و شوخی اتاق را میگذاشتیم روی سرمان.

یک جوک گفت.از همان سفارشی ها که روزی سه بار برایش میگفت.منوچهر مثلا اخم هاش را کرد توی هم و جلوی خنده اش را گرفت.فرشته گفت"اینجور وقتها چقدر قیافه ات کریه میشود" و منوچهر پقی خندید"خانم من،چرا گیرمیدهی به مردم؟خوب نیست این حرفها"

بارها شنیده بود برای اینکه نشان دهد درسهای اخلاقش را خوب یاد گرفته،گفت"یک آدم خوب .." ،اما نتوانست ادامه بدهد.به نظرش بی مزه میشد.گفت"تو که مال هیچ جا نیستی حتی نمیتوانی ادعا کنی یک مدق خالص هستی.از خون همه ی ولایت ها بهت زده اند" و منوچهر گفت"عوضش یک ایرانی خالصم"

به همه چیز دقیق بود،حتی توی شوخی کردن.به چیزهایی توجه میکرد وحساس بود که تعجب میکردم.گردش که میخواستیم برویم اولین چیزی که برمیداشت کیسه ی زباله بود.مبادا جایی که میرویم سطل نباشد یا چیزی که میخوریم آشغالش آب داشته باشد.همه چیزش قدر و اندازه داشت.حتی حرف زدنش.اما من پرحرفی میکردم.میترسیدم در سکوت به چیزی فکرکند که من وحشت دارم.نمیگذاشتم وصیت بنویسد.میگفتم"تو با زندگی و رفتارت وصیت هات را کرده ای.ازمال دنیا هم که چیزی نداری"

به همه چیز متوسل میشدم که فکررفتن را از سرش دور کنم.

همان روزها بود که از تلویزیون آمدند خانه مان.از منوچهر خواستند خاطراتش را بگوید که یک برنامه بسازند.منوچهر هم گفت.دو سه ماه خبری از پخش برنامه نشد.میگفتند"کارمان تمام نشده"

یک شب منوچهر صدام زد.تلویزیون برنامه ای را از شهید مدنی نشان میداد.از بیمارستان تا شهادت و بعد تشییعش را نشان داد.او هم جانباز شیمیایی بود.منوچهر گفت"حالا فهمیدم.اینها منتظرند کار من تمام شود"

چشماش پر اشک شد.دستش را آورد بالا،با تاکید رو به من گفت"اگر اینبار زنگ زدند بگو بدترین چیز اینست که آدم منتظر مرگ کسی باشد تا ازش سوژه درست کند،هیچوقت بخشیدنی نیست"

فرشته هم نمیتوانست ببخشد. هرچیزی که منوچهر را می آزرد،او را بیشتر آزار میداد.انگار همه غریبه شده بودند.چقدر بهش گفته بود گله کند و حرفاش را جلوی دوربین بگوید.هیچ نگفت.اما فرشته توقع داشت.توقع داشت روز جانباز از بنیاد یکی زنگ بزند و بگوید یادشان هست.چقدر منتظر مانده بود.همه جا را جارو کشیده بود.پله ها را شسته بود.دستمال کشیده بود.میوه ها را آماده چیده بود و چشم به راه تا شب مانده بود.فقط بخاطر منوچهر که فکر نکند فراموش شده.نمیخواست بشنود**کاش ما همه رفته بودیم**

نمیخواست منوچهر غم این را داشته باشد که کاری از دستش برنمی آید،که زیادیست.نمیخواست بشنود**ما را بیندازند توی دریاچه نمک، نمک شویم،اقلا به یک دردی بخوریم**

همه ی ناراحتیش میشد یک حلقه اشک توی چشمش و سکوت میکرد،اما من وظیفه ی خودم میدانستم که حرف بزنم،اعتراض کنم،دادبزنم توی بیمارستان ساسان که چرا تابلو میزنید"اولویت با جانبازان است" اما نوبت ما را میدهید به کس دیگر و به ما میگویید فردا بیایید.

چرا باید منوچهر آنقدر وسط راهروی بیمارستان بقیه الله بماند برای نوبت اسکن که ریه هاش عفونت کند و 4 ماه بخاطرش بستری شود.منوچهر سال 73 رادیوتراپی شد.تا سال 79 نفس که میکشید میگفت**بوی گوشت سوخته را از دلم حس میکنم**

این دردها را میکشید اما توقع نداشت از یک دوست بشنود "اگر جای تو بودم حاضر میشدم بمیرم از درد اما معتاد نشوم"

منوچهر دوست نداشت ناله کند،راضی میشد به مرفین زدن و من دلم میگرفت این حرفهارا کسی میزد که نمیدانست جبهه کجاست و جنگ یعنی چیه؟دلم میخواست با ماشین بزنم پاش را خرد کنم ببیند میتواند مسکن نخورد و دردش را تحمل کند؟

منوچهر با خدا معامله کرد،حاضر نشد مفت ببازد،حتی ناله هاش را.میگفت"این دردها عشق بازیست با خدا"

و من همه ی زندگیم را در او میدیدم،در صداش،در نگاهش که غم ها را می شست از دلم گاهی که میرفتم توی فکر،سربه سرم میگذاشت.یک عزیزمن گفتنش همه چیز را از یادم میبرد.باز خانه پر از صدای شادی میشد.

ما 2 سال در خانه های سازمانی حکیمیه زندگی میکردیم.از طرف نیروی زمینی یک طبقه بهمان دادند.ماشین را فروختیم یک وام از بنیاد گرفتیم و آنجا را خریدیم. دور و برمان پر از تپه و بیابان بود.هوای تمیزی داشت.منوچهر کمتر از اکسیژن استفاده میکرد.بعدازظهر ها باهم میرفتیم توی تپه ها پیاده روی یک گاز سفری و یک اجاق کوچک و ماهیتابه ای که به اندازه ی دوتا نیمرو درست کردن جا داشت خریدیم،با یک کتری و قوری کوچک و یک قمقمه.دوتایی میرفتیم مثل دوران نامزدی

بعضی شبها 4 تایی میرفتیم پارک قیطریه.برای علی و هدی دوچرخه خریده بود.پشت دوچرخه ی هدی را میگرفت و آهسته میبرد و هدی پا میزد تا دوچرخه سواری یاد گرفت.حکیمیه از شهر و بیمارستان دور بود.اگر حالش بد میشد میماندیم چکار کنیم؟ زمستانهای سردی داشت.آنقدر که گازوئیل یخ میزد.سختمان بود.پدرم خانه ای داشت که روبه راهش کردیم و آمدیم یک طبقه اش را نشستیم.فریبا و جمشید طبقه دوم و ما طبقه سوم آن خانه.منوچهر دوست داشت به پشت بام نزدیک باشد.زیاد میرفت آن بالا.

دستهاش را دور دست منوچهر که دوربین را جلوی چشمهاش گرفته بود و آسمان را تماشا میکرد حلقه کرد.گفت"من از این پشت بام متنفرم.ما را از هم جدا میکند.بیا برویم پایین"

نمیتوانست ببیند آسمان و پرواز چند پرنده منوچهر را بکشد بالای پشت بام و ساعتها نگهش دارد.منوچهر گفت"دلم میخواهد آسمان باز شود و من بالاتر را ببینم"

فرشته شانه هاش را بالا انداخت"همچین دوربینی وجود ندارد"

منوچهر گفت"چرا، هست.باید با دلم بسازم.اما دلم ضعیف است"

فرشته دستش را کشید و مثل بچه های بهانه گیر گفت"من این حرفها سرم نمیشود.فقط میبینم اینجا تورا از من دور میکند.همین! بیا برویم پایین"

منوچهر دوربین  را از جلوی چشمش برداشت.دستش را روی گره دست فرشته گذاشت و گفت"هروقت دلت برایم تنگ شد بیا اینجا،من آن بالا هستم"

دلم که میگیرد میروم پشت بام.از وقتی منوچهر رفت تا یکسال آرامش نشستن نداشتم.مدام راه میرفتم.به محض اینکه میرفتم بالا،کمی که راه میرفتم می نشستم روی سکو و آرام میشدم.همانجا که منوچهر می نشست.روبروی قفس کبوترها.می نشست پاهایش را دراز میکرد، دانه میریخت و کبوترها می آمدند روی پایش می نشستند و دانه برمی چیدند.کبوترها سفید سفید بودند یا یک طوق دورگردنشان داشتند.از کبوترهای سیاه و قهوه ای خوشش نمی آمد.میگفتم"تو از چی این پرنده ها خوشت می آید؟" میگفت*پروازشان*

چیزی که مثل مرگ دوست داشت لمسش کند.دوست نداشت توی خواب بمیرد.دوستش،ساعد که شهید شد تا مدتی جرات نمیکرد شب بخوابد.شهیدساعد جانباز بود.توی خواب نفسش گرفت تا برسدبیمارستان شهید شد.

ادامه دارد...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۵/۱۸
افسر ولایی مهدی(عج)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">