عاشقانه های حلال

وبلاگ رسمی کانال تلگرامی و پیج اینستاگرامی : @asheghaneh_halal

عاشقانه های حلال

وبلاگ رسمی کانال تلگرامی و پیج اینستاگرامی : @asheghaneh_halal

عاشقانه های حلال

بسم رب المحبوب؛
آدرس کانال و پیج های ما در تلگرام:

عاشقانہ هاے حلال:

tel & insta: @asheghaneh_halal

خادم مجازے:

tel & insta: @khadem_majazi

آخرین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان

من کلافه بودم، ولی دیدم اگر چیزی بگویم، مریم روحیه اش بدتر میشود.آنها تازه دوماه بود عقد کرده بودند، باز من رفته بودم خانه ی خودم.

چشم هاش روی هم نمیرفت. خوابش نمی آمد.به چشمهای منوچهر نگاه کرد.هیچوقت نفهمیده بود چشمهای او چه رنگی اند.قهوه ای، میشی یا سبز؟ انگار رنگ عوض میکردند. دستهای اورا در دستش گرفت و انگشتانش را دانه دانه لمس کرد.خنده ی تلخی کرد.دوتا شست های منوچهر هم اندازه نبودند.یکی از آنها پهن تر بود.سرکار پتک خورده بود.منوچهر گفت:"همه دوتا شست دارند، من یک شست دارم، یک هفتاد"

فرشته میخواست همه ی اینها را در ذهنش نگه دارد.لازمش میشد.

منوچهر گفت:"فقط یک چیزی توی دنیا هست که میتواند تورا ازمن جدا کند، ک عشق دیگر، عشق به خدا، نه هیچ چیز دیگر"

فرشته بغضش را قورت داد، دستش را زیر سرش گذاشت و گفت :"قول بده زیاد برایم بنویسی"

اما منوچهر از نوشتن خوشش نمی آمد.جنگ هم که فرصت اینکارها را  نمیگذاشت.آهسته گفت:"حداقل یک خط"

منوچهر دست فرشته را که بین دستهاش بود، فشار داد و قول داد که بنویسد، تا آنجا که میتواند.

زیاد مینوشت.اما هردفعه که نامه اش میرسید یا صداش را از پشت تلفن می شنیدم، تازه بیشتر دلتنگش میشدم.میدیدم نیست.نامه ها را رسول یا دوستانش که از منطقه می آمدند می آوردند و نامه های من و وسایلی که براش میگذاشتم کنار، میرساندند به دستش.رسول تکنسین شیمی بود.بخاطر کارش هرچندوقت یکبار می آمد تهران.

دوتا ماشین شدیم بردیمشان پادگان.منوچهر هردقیقه کنار یکی بود.پیش من می ایستاد، دستش را می انداخت دور گردن پدرم، مادرش را میبوسید.میخواست پیش تک تکمان باشد.ظهر سوار اتوبوس شدند و رفتند.همه ی اینها یک طرف، تنها برگشتن به خانه یک طرف.اولین و آخرین باری بود که رفتم بدرقه ی منوچهر.تحمل این را که تنها برگردم نداشتم.با مریم برگشتیم.مریم زار میزد.من سعی میکردم بیصدا گریه کنم.میریختم توی خودم.وقتی رسیدیم خانه، انگار یک مشت سوزن ریخته باشند به پاهام، گزگز میکردند.از حال رفتم.فکرمیکردم دیگر منوچهر مال من نیست.دیگر رفت.از این میترسیدم.

منوچهر 6 ماه نیامد.من سال چهارم بودم.مدرسه نمیرفتم.فقط امتحانها را میدادم.سرم به بسیج و امدادگری گرم بود.با دوستانم میرفتیم بیمارستان خانواده.مجروحها را می آوردند آنجا.یکبار مجروحی را آوردند.

.

که پهلوش ترکش خورده بود و استخوان دستش فرورفته بود به پهلوش.به دوستم گفتم :"من الان دارم این را می بینم.حالا کی منوچهر را میبیند؟"

روحیه ام را باختم آنروز.دیگر نرفتم بیمارستان.

منوچهر کجا بود؟حالش چطور بود؟ چشمش افتاد به گلهای نرگس که بین دستهای پیرمرد شاداب بودند.پارسال همین موقع ها بود که دوتایی از آنجا میگذشتند.پیرمرد بین ماشینها که پشت چراغ قرمز مانده بودند میگشت و گلها را میفروخت.گلها چشم فرشته را گرفته بود.منوچهر چندبار فرشته را صدا زده بود و او نشنیده بود.فهمیده بود گلهای نرگس هوش و حواسش را برده اند.همه ی گلهارا برای فرشته خریده بود.چقدر گل نرگس برایش می آورد. هربار میدید میخرید.میشد که روزی چنددسته برایش می آورد.میگفت:"مثل خودت سرما را دوست دارند!" اما سرمای آن سال گزنده بود.همه چیز به نظرش دلگیر می آمد.سپیده میزد، دلش تنگ میشد.دم غروب دلش تنگ میشد.هوا ابری میشد دلش تنگ میشد.عید نزدیک بود، اما دل و دماغی برای عید نداشت.

.

اسفند و فروردین را دوست دارم.چون همه چیز نو میشود.در من هم تحول ایجاد میشود.توی خانه ما کودتا میشد انگار.ولی من آن سال بااینکه اولین سالی بود که خانه ی خودم بودم، هیچکاری نکرده بودم.مادر و خواهرهایم با مادر و خواهر منوچهر آمدند خانه ی ما و افتادیم به خانه تکانی.

شب سال تحویل هرکس میخواست من را ببرد خانه خودش نرفتم.نگذاشتم کسی هم بماند.سفره انداختم و نشستم کنار سفره.قرآن خواندم و آلبوم عکس هامان را نگاه کردم.همانجا کنار سفره خوابم برد.ساعت سه و نیم بیدار شدم.یکی میزد به شیشه ی پنجره اتاق.رفتم دم در.در را که باز کردم یک عروسک پشمالو آمد توی صورتم.یک خرس سفید بود که بین دستهاش یک دسته گل بود.منوچهر آمده بود.اما با چه سر و وضعی.آنقدر خاکی بود که صورت و موهایش زرد شده بود.یکراست چپاندمش توی حمام.منوچهر خیلی تمیز بود، توی این 6 ماه چندبار بیشتر حمام نکرده بود.یکساعت سرش را میشستم که خاکها از لای موهاش پاک شود.یکساعت و نیم بعد از حمام آمد بیرون و نشستیم سرسفره.در کیفش را باز کرد و سوغاتی هایی که برایم آورده بود در آورد.یک عالم سنگ پیدا کرده بود به شکلهای مختلف.با سوهان و سمباده صافشان کرده بود

رویشان شعر نوشته بود یا اسم منو خودش را کنده بود.چندتا نامه که نفرستاده بود هنوز توی ساکش بود.گفت:"وقتی نیستم، بخوان"

حرفهایی را که روش نمیشد به خودم بگوید، برایم مینوشت،اما من همینکه خودش را میدیدم، بیشتر ذوق زده بودم.دلم میخواست از کنارش تکان نخورم.حواسم نبود چقدر خسته است.لااقل برایش چای درست کنم.

گفت:"برات چای دم کنم؟"

گفتم:"نه، چای نمیخورم"

گفت:"من که میخورم"

گفتم:"ولش کن، حالا نشسته ایم"

گفت:"دوتایی برویم درست کنیم؟"

سماور را روشن کردیم، دوتا نیمرو درست کردیم.نشستیم پای سفره تا سال تحویل.مادرم زنگ زد گفت:"من باید زنگ بزنم عید را تبریک بگویم؟"

گفتم:"حوصله نداشتم.شما پیش شوهرتان هستید، خیالتان راحت است"

حالا منوچهر کنارم نشسته بود.گوشی را از دستم گرفت و با مادر سلام و احوالپرسی کرد.صبح همه آمدند خانه ی ما.نهار خانه ی پدر منوچهر بودیم.از آنجا ماشین بابا را برداشتیم و رفتیم ولی عصر برای خرید عید.

بنظرش شلوار لی به منوچهر خیلی می آمد.سرتا پایش را ورانداز کرد و "مبارک باشد"ی گفت.برایش عیدی شلوار لی خریده بود.اما منوچهر معذب بود.میگفت:"فرشته، باور کن نمیتوانم تحملش کنم"

چه فرقهایی داشتند.منوچهر شلوار لی نمیپوشید.اودکلن نمیزد.فرشته یواشکی لباسهای او را اودکلنی میکرد.دست به ریشش نمیزد.همیشه کوتاه و آنکادر شده بود، اما حاضر نبود با تیغ بزند.انگشتر طلایی که را که پدر فرشته سرعقد هدیه داده بود، دستش نمیکرد.حتی حاضر نشد شب عروسی کراوات بزند.اما فرشته این چیزها را دوست داشت.

مادر گفت:"الهی بمیرم برای منوچهر که گیر تو افتاده" و دایی حرفش را تایید کرد.فرشته از اینکه منوچهر اینهمه در دل مادر و بقیه فامیل جا بازکرده بود، قند در دلش آب شد.اما به ظاهر اخم کرد و به منوچهر چشم غره رفت و گفت"وقتی من را اذیت میکند که نیستید ببینید"

هفته اول عید به همه گفتم قرار است برویم مسافرت.تلفن را از پریز کشیدم.آن هفته را خودمان بودیم، دور از همه.بعد از عید منوچهر رفت توی سپاه رسما سپاهی شد.من بیحال و بی حوصله امتحان نهایی میدادم.احساس میکردم سرماخورده ام.استخوانهایم درد میکرد.امتحان آخر را داده بودم و آمده بودم.منوچهر از سرکار یکسر رفته بود خانه پدرم.مادرم قورمه سبزی برایمان پخته بود داده بود منوچهر آورده بود.سفره را آورد، زیرچشمی نگاهم میکرد و میخندید.

گفتم"چیه؟ خنده داره؟ بخند تا تو هم مریض شوی"

گفت"من از این مریضی ها نمیگیرم"

گفتم"فکرمیکند تافته ی جدا بافته است"

گفت"به هرحال، من خوشحالم، چون قرار است بابا شوم و تو مامان"

نمیفهمیدم چه میگوید.گفت"شرط میبندم.بعدازظهر وقت گرفتم برویم دکتر"

خودش با دکتر حرف زده بود حالتهای من را گفته بود دکتر احتمال داده بود باردار باشم.زدم زیر گریه.اصلا خوشحال نشدم.فکرمیکردم بین منومنوچهر فاصله می اندازد منوچهر گفت"بخاطر تو رفتم، نه بخاطربچه.این را هم میگویم، چون خوابش را دیده ام"

بعدازظهر رفتیم آزمایش دادیم.

منوچهر رفت جواب را بگیرد.من نرفتم.پایین منتظر ماندم.از پله ها که می آمد پایین، احساس کردم از خوشی روی هوا راه میرود.بیشتر حسودیم شد.ناراحت بودم.منوچهر را کامل برای خودم میخواستم.

گفت"بفرمایید، مامان خانم.چشمتان روشن"

اخم هایم تا دم دماغم رسیده بود.گفت"دوست نداری مامان شوی؟"

دیگر طاقت نیاوردم.گفتم"نه.دلم نمیخواهد چیزی بین منو تو جدایی بیندازد.هیچی، حتا بچه مان.تو هنوز بچه نیامده توی آسمانی

منوچهر جدی شد.گفت"یک صدم درصد هم تصور نکن کسی بتواند اندازه ی سرسوزنی جای تورا در قلبم بگیرد تو فرشته ی دنیا و آخرت منی

واقعا نمیتوانستم کسی را بین خودمان ببینم.هنوز هم احساسم فرق نکرده.اگر کسی بگوید من بیشتر منوچهر را دوست دارم، پکر میشوم.بچه ها میدانند.علی میگوید"ما باید خیلی بدویم تا مثل بابا توی دل مامان جا بشویم"

میگویم"نه.هرکسی جای خودش را دارد"

علی روز تولد حضرت رسول بدنیا آمد.دعاکرده بودم آنقدر استخوانی باشد که استخوانهایش را زیر دستم حس کنم.همینطور بود.وقتی بغلش کردم، احساس خاصی نداشتم .با انگشتاش بازی کردم، انگشت گذاشتم روی پوستش، روی چشمش.باور نمیکردم بچه ی من است.دستم را گذاشتم جلوی دهانش.میخواست بخوردش.آن لحظه تازه فهمیدم عشق به بچه یعنی چه؟ گوشه ی دستش را بوسیدم.

منوچهر آمد.با یک سبد بزرگ گل کوکب لیمویی.از بس گریه کرده بود چشماش خون افتاده بود.تا فرشته را دید، دوباره اشکهاش ریخت.گفت"فکرنمیکردم زنده ببینمت.از خودم متنفر شده بودم"

علی را بغل گرفت چشماش را بوسید.همان شکلی بود که توی خواب دیده بودش.پسری با چشمهای مشکی درشت و مژه های بلند.علی را داد دست فرشته، روزنامه انداخت کف اتاق و دورکعت نمازخواند.نشست علی را بغل گرفت و توی گوشش اذان و اقامه گفت.بعد بین دستاش گرفت و خوب نگاهش کرد.گفت"چشماش مثل توست، هی توی چشم آدم خیره میشود، آدم را تسلیم میکند"

تا صبح پای تخت فرشته بیدار ماند.

از چند روز پیش هم که از پشت در اتاق بیمارستان تکان نخورده بود.چشماش باز نمیشد..

از دوهفته ی بعد زمزمه هاش شروع شد.به روی خودم نمی آوردم.هیچوقت به منوچهر نگفتم برو، هیچوقتم نگفتم نرو.

علی 14 روزه بود.خواب و بیدار بودم.منوچهر سر جانماز سرش به مهر بود و زار زار گریه میکرد.میگفت"خدایا، من چیکارکنم؟ خیلی بی غیرتیست که بچه ها آنجا بروند روی مین، من اینجا پیش زن و بچم کیف کنم.چرا توفیق جبهه رفتن را ازم گرفته ای؟"

عملیات نزدیک بود.امام گفته بود خرمشهر باید آزاد بشود.منوچهر آرام شده بود که بلند شدم.پرسیدم"تا حالا من مانعت بودم؟.

" گفت" نه

ادامه دارد...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۵/۱۷
افسر ولایی مهدی(عج)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">