عاشقانه های حلال

وبلاگ رسمی کانال تلگرامی و پیج اینستاگرامی : @asheghaneh_halal

عاشقانه های حلال

وبلاگ رسمی کانال تلگرامی و پیج اینستاگرامی : @asheghaneh_halal

عاشقانه های حلال

بسم رب المحبوب؛
آدرس کانال و پیج های ما در تلگرام:

عاشقانہ هاے حلال:

tel & insta: @asheghaneh_halal

خادم مجازے:

tel & insta: @khadem_majazi

آخرین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان

پدرم بعد از آن چند بار پرسید :"فرشته، منوچهر به تو حرفی زد؟"

میگفتم:"نه، راجع به چی؟"

میگفت:"هیچی، همینجوری پرسیدم"

از پدرم اجازه گرفته بود با من حرف بزند.پدرم خیلی دوسش داشت.بهش اعتماد داشت.حتی بعد از اینکه فهمید به من علاقه دارد،باز اجازه میداد باهم برویم بیرون.میگفت من به چشم هام شک دارم ولی به منوچهر نه!

بیشتر روزها وقتی میخواستم با مریم بروم کلاس، منوچهر از سرکار برگشته بود.دم در، هم را میدیدیم و ما را میرساند کلاس.یک بار در ماشین را قفل کرد و نگذاشت پیاده شوم.

گفت:"تا به همه ی حرفام گوش نکنید نمیگذارم بروید"

گفتم:"حرف باید از دل باشد که من با همه ی وجود بشنوم"

منوچهر شروع کرد به حرف زدن.

گفت:"اگر قرار باشد این انقلاب به من نیاز داشته باشد و من به شما، من میروم نیاز انقلاب و کشورم را ادا کنم، بعد احساس خودم را. ولی به شما یک تعلق خاطر دارم."

گفت:"من مانع درس خواندن و کار کردن و فعالیت هاتان نمیشوم، بشرطی که شما هم مانع نباشید"

گفتم:"اول بگذارید من تاییدتان کنم بعد شرط بگذارید"

تا گوش هاش قرمز شد.چشمم افتاد به آیینه ماشین.چشماش پر اشک بود.طاقت نیاوردم.

گفتم:"اگر جوابتان را بدهم، نمیگویید چقدر این دختر چشم انتظار بود؟"

از توی آیینه نگاه کرد.

گفتم:"من که خیلی وقت است منتظرم شما این حرف را بزنید"

باورش نمیشد.قفل ماشین را باز کرد و من پیاده شدم.سرش را آورد جلو پرسید :"از کی؟"

گفتم:"از21بهمن تاحالا"

.

منوچهر گل از گلش شکفت.پایش را گذاشت روی گاز و رفت.حتی فراموش کرد خداحافظی کند.فرشته خنده اش گرفت.اصلا چرا این حرفهارا به او گفت؟ فقط میدانست اگر پدر بفهمد خیلی خوشحال میشود.شاید خوشحالتر از خود فرشته.اما دلش شور افتاد.شانزده سال بیشتر نداشت.چنین چیزی در خانواده نوبر بود.مادر بیست سالگی ازدواج کرده بود.هروقت سر و کله ی خواستگار پیدا میشد میگفت دخترهایم را زودتر از بیست و پنج سالگی شوهر نمیدهم.

فرشته اینجور وقت ها میگفت:"ما را شوهر نمیدهند برویم سر زندگیمان!"

و میزد روی شانه ی مادر که اخم هاش بهم گره خورده بود و می خنداندش.هرچند این حرفها را به شوخی میزد، اما حالا که جدی شده بود، ترس برش داشته بود.زندگی مسئولیت داشت و او کاری بلد نبود..

.

حتی غذا درست کردن بلد نبودم.اولین غذایی که بعد ازعروسیمان درست کردم استانبولی بود.از مادرم تلفنی پرسیدم.شد سوپ آبش زیاد شده بود.

.

کاسه کاسه کردم گذاشتم سرسفره.منوچهر میخورد و به به و چه چه میکرد.خودم رغبت نکردم بخورم.روز بعد، گوشت قلقلی درست کردم.شده بود عین قلوه سنگ

تا من سفره را آماده کنم، منوچهر چیده بودشان روی میز و با آنها تیله بازی میکرد.قاه قاه میخندید.میگفت :"چشمم کور، دنده ام نرم، تا خانم آشپزی یاد بگیرند، هرچه درست کنند میخوریم.حتا قلوه سنگ" و میخورد.

به من میگفت :"دانه دانه بپز.یکم دقت کن.یاد میگیری"

روزی که آمدند خواستگاری پدرم گفت:"نمیدانی چه خبر است، مادر و پدر منوچهر آمده اند خواستگاری تو"

خودش نیامد.پدرم از پنجره نگاه کرده بود، منوچهر گوشه ی اتاق نماز میخواند.مادرم یک هفته فرصت خواست تا جواب بدهد.من یک خواستگار پولدار تحصیل کرده داشتم، ولی منوچهر تحصیلات نداشت.تا دوم دبیرستان خوانده بود و رفته بود سرکار.توی مغازه مکانیکی کار میکرد.خانواده ی متوسطی داشت.حتا اجاره نشین بودند.هرکس می شنید میگفت:"تو دیوانه ای، حتما میخواهی بروی توی یک اتاق هم زندگی کنی.کی اینکار را میکند؟"

خب، من آنقدر منوچهر را دوست داشتم که اینکار را میکردم.یک هفته شد یکماه .ما هم را می دیدیم.منوچهر نگران بود.برای هردویمان سخت شده بود این بلاتکلیفی.بعد از یکماه صبرش تمام شد.گفت:"من میخواهم بروم کردستان، بروم پاوه.لااقل تکلیفم را بدانم.من چیکار کنم فرشته؟"

منوچهر صبور بود.بیقرار که میشد من هم بی طاقت میشدم.با خانوادم حرف زدم.دایی هام زیاد موافق نبودند.

گفتم :"اگرمخالفید،با پدرم میرویم محضر، عقد میکنیم"

خیالم از بابت او راحت بود.آنهاکه کاری نمیتوانستند بکنند.به پدرم گفتم:"نمیخواهم مهریه ام بیشتر ازیک جلد قرآن و یک شاخه نبات باشد"

اما به اصرار پدر،برای اینکه فامیل حرفی نزنند به صدو ده هزار تومان راضی شدم.پدرمنوچهر مهریه ام را کرد صد و پنجاه هزار تومان.عید قربان عقد کردیم.عقد واردشناسنامه ام نشد که بتوانم درس بخوانم.

.

_حالا من قربانی شدم یا تو؟

منوچهر زل زدبه چشمهای فرشته.از پس زبانش که برنمی آمد.فرشته چشمهاش را دزدید و گفت:"اینکه اینهمه فکر ندارد، معلوم است،من!"

منوچهر از ته دل خندید.فرشته گردنبندش را که منوچهر سرعقد گردنش کرده بود،بین انگشتاش گرفت و به تاریخ "21بهمن57" که منوچهر داده بود پشت آن کنده بودند،نگاه کرد.

حالا احساس میکرد اگر آنروز حرفهای منوچهر برایش قشنگ بود.امروز ذره ذره ی وجود او برایش ارزش دارد و زیباست.او مرد رویاهاش بود.قابل اعتماد، دوست داشتنی و نترس.

هرچه من از بلندی میترسیدم او عاشق بلندی و پرواز بود.باورش نمیشد من بترسم.

منوچهر میگفت:"دختری که با سه چهارتا ژ-سه و یک قطار فشنگ دوشکا، ده دوازده تا پشت بام را میپرد، چطور از بلندی میترسد؟"

کوه که میرفتیم، باید تله اسکی سوار میشدیم.روی همین تله اسکی ها داشتم حافظ قرآن میشدم.من را میبرد پیست موتور سواری.میرفتیم کایت سواری.اگر قرار به فیلم دیدن بود، من را میبرد فیلمهای نبرد کوبا و انقلاب الجزایر.برایم کتاب زیاد می آورد.مخصوصا رمانهای تاریخی.باهم می خواندیمشان.منوچهر تشویقم میکرد به درس خواندن.خودش تا دوم دبیرستان بیشتر نخوانده بود.برایم تعریف میکرد وقتی بچه بود، فقطبخاطر اینکه علی روی پشت بام خانه شان یک قفس پر از کبوتر داشت، پدرش برای اتمام حجت سه بار از منوچهر می پرسد :"میخواهی درس بخوانی یا نه؟" منوچهر میگوید نه! برای اینکه سرعقل بیاید میگذاردش سرکار توی مکانیکی. منوچهر دل بکار میدهد و درس و مدرسه را میگذارد کنار.به من میگفت :"تو باید درس بخوانی"

می نشست درس خواندنم را تماشا میکرد.دوست داشتیم همه ی لحظه ها کنار هم باشیم.نه برای اینکه حرف بزنیم، سکوتش را هم دوست داشتیم.

توی همان محله مان یک خانه اجاره کردیم.نیمه ی شعبان عروسی گرفتیم، دوسه روز مانده بود به امتحانات ثلث سوم.شب ها درس میخواندم.منوچهر ازم میپرسید، میرفتم امتحان میدادم.بعد از امتحانات رفتیم ماه عسل.یکماه و نیم همه ی شمال را گشتیم.هرجا میرسیدیم و خوشمان می آمد، چادر میزدیم و می ماندیم.تازه آمده بودیم سر زندگیمان، که جنگ شروع شد.

اول دوم مهر بود، سر سفره نهار از رادیو شنیدیم سربازهای منقضی 56 را ارتش برای اعزام به جبهه خواسته. از منوچهر پرسیدم :"منقضی 56 یعنی چه؟"

گفت:"یعنی کسانیکه سال 56 خدمتشان تمام شده"

داشتم حساب میکردم خدمت منوچهر کی تمام شده که برادرش، رسول، آمد دنبالش و باهم رفتند بیرون.

بعد از ظهر برگشت، با یک کوله ی خاکی رنگ.گفتم :"این را برای چه گرفته ای؟"

گفت:"لازم میشود. آماده شو با مریم و رسول میخواهیم برویم بیرون"

دوستم مریم با رسول تازه عقد کرده بودند.شب رفتیم فرحزاد.دور میز نشسته بودیم که منوچهر گفت:"ما فردا عازمیم."

گفتم:"چی؟ به این زودی؟"

گفت:ما جزو همانهایی هستیم که اعلام شده باید برویم.

مریم پرسید:ما کیه؟

گفت:"منو داداش رسول"

مریم شروع کرد به نق زدن که "نه رسول، تو نباید بروی.ما تازه عقد کردیم.اگر بلایی سرت بیاید من چیکارکنم؟"...

ادامه دارد...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۵/۱۷
افسر ولایی مهدی(عج)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">